تبليغاتX
كلنجار
همه آدم ها

 

 

 

دوباره مرداد شد

امروز تولد توست

 امسال

 خاطراتمان را

 روی کیک چیدم و تک تک اش را به آتش کشیدم

دود شد همه خاطراتمان با یک فوت ........

نوشته شده توسط هدي هاشمي در ساعت 12:42 | لینک  | 

 

 

 

وای باران ،باز یادت

نیست جسمت ،هست نجواهای ذهنت

باز باران

اندکی غم،اشک و درد و بغض و ماتم

می روم تنهایی تنها

در خیابانهای این شهر

در سکوتی تلخ و سنگین

وای باران،باز یادت

یاد آن احساس زیبا

یاد آن چشمان گیرا

وای موهای قشنگ ات

یاد آن حرف نگفته

آن سکوت سهمگین ات

خشم و عشق و ترس و مهرت

یاد آن بغض شکسته

زیر باران

غم سنگین درونت

بغض سنگین وجودت

شک وتردیدو جنونت

عشق تو رسوایی تو

چشم تو عمق نگاهت

قلب تو بغض درونش

آن صدای گرم و گیرا

وای باران ،باز باران

می کند مست و خرابم

می شوم مجنون و شیدا

می روم تنهایی تنها

راه می افتم در این شهر

خسته هستم نیست جسم ات

نیست دستی که بگیرد بازوانم

نیست چشمی که ببیند خنده هایم

نیست روحت

نیست گرمای وجودت

من در این باران زیبا

یاد کردم

من تورا باز....

نوشته شده توسط هدي هاشمي در ساعت 12:49 | لینک  | 

 

 

 

بابا آب داد

بابا نان داد

بابا فقط آب داد و نان داد، مامان عشق داد

بابا گول خورد و شناسنامه اش چند بار پر شد.

 و هیچ وقت خالی نشد اما خط خورد.

زن ها خط خوردند، مادر ها خط خوردند

دخترها زن شدند، زن ها مادر شدند و  یکی یکی خط زده

بابا  حق داشت

 آب می دهد نان می دهد.

 بابا گفت :

مامان، ضعیفه

 مامان آشپز

مامان سنگ صبور کودک و شوهر

مامان فقط کارگر

مامان غذا پخت، بابا غذا خورد. مامان لباس را اتو کرد، بابا لباس را پوشید و رفت بیرون …مامان ظرف شست، بابا روزنامه خواند.

بابا روزنامه خواند و اخبار دنیا را فهمید ولی نفهمید مامان غم دارد

مامان، کار

مامان، پیکار

مامان، تکرار. مامان بیدار. مامان دار،  مامان سنگسار، مامان لیلا .مامان نسرین و افسانه....

بابا می خوابد، مامان بیدار است . مامان می زاید.  بابا اسم می گذارد ،مامان با درد می زاید ،بابا می خندد. مامان شیر می دهد، بزرگ می کند، حقیر می شود، پیر می شود.

 بابا فقط نان می دهد ،حرف می زند ،داد می زند .

بابا صیغه کرد مامان بغض کرد

کسی با بابا کار ندارد. بابا حق دارد.

حق طلاق دارد

مامان، کار

مامان، پیکار

مامان، سرشار از پیکار

مامان، زندان، بیمار، سنگسار

بابا خانه دارد، ماشین دارد، ارث دارد، غرور دارد 

پس بابا حق دارد

مامان فقط عشق دارد

درد دارد 

 کودک دارد 

 مامان حق مهریه ندارد،  نفقه ندارد،  آزادی ندارد. پس باید ساکت بماند .

بابا زور دارد قانون دارد

 چون نان می دهد

بابا عشق نمی داند

مامان خدا را دوست دارد ولی نمی دانم آیا خدا هم او را دوست دارد ؟ اگر دارد چرا  مامان غم دارد؟!

مامان سجاده دارد

با خدایش حرف دارد

گوش می خواهد

مرد می خواهد

چرا بابا نمی بیند

 مامان غم دارد

بابا فقط آب می دهد، نان می دهد و می رود و به قول مامان ما هر روز،

بایدخدا را شکر کنیم…

خدا مامان حرف دارد.............

نوشته شده توسط هدي هاشمي در ساعت 11:51 | لینک  | 

 

 

 دوستان مدتی به این موضوع دارم فکر می کنم :

ارزش یک دختر یا زن چند تا سکه هست؟

آیا سکه برای زن ارزش می آورد؟

نوشته شده توسط هدي هاشمي در ساعت 12:55 | لینک  | 

 

 

یکی از بهترین سالهای زندگی من آغاز شد ...

هیچ فکر نمی کردم انقدر تپل شروع کنم...

خدا کنه تا آخرش تپل بزنم...

این اصطلاح یک دوست قدیمی و دوست داشتنی....

خیلی دوست دارم بدونم شما چطور شروع کردید؟

 

نوشته شده توسط هدي هاشمي در ساعت 11:56 | لینک  | 

 

 

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ..

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...

براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد مي شود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و مي ميرد ...

و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...

و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...

و اين، رنج است

 

*دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط هدي هاشمي در ساعت 12:32 | لینک  | 



چوب حراج زدی بر همه ی افکارم

 

گرچه

افکارم درباره تو حبابی باطل بود...

نوشته شده توسط هدي هاشمي در ساعت 15:28 | لینک  | 

 

 فکر من چند روزی است که درگیر قصاص شهلا جاهد شده .......

دارم به این فکر می کنم که این مرد چقدر بی وجدان و بی غیرت بود که دو زن را قربانی هوس و هرزگی خودش کرد ...در جامعه ما چقدر از این مردای بی وجدان وجود دارد که ما حتی تصور  اش را هم نمی کنیم  این مرد های هرزه به راحتی  به زن و کودکانشان خیانت می کنند و زن  نادان هم فکر می کند خیلی در زندگی با این مرد بی لیاقت خوشبخت است...... آیا این مرد نمی توانست طوری اوضاع زندگی اش را اداره کند که لاله و شهلا با هم در این دنیا نفس می کشیدند ..اولی به زندگی و کودکانش می رسید و دومی هم در کنار عشق اش شادی می کرد....دارم فکر می کنم دو زن مردند یکی به خاطر هرزگی مردش و دیگری هم برای عشق بی غیرتش و دو کودک بی مادر شدند دو خانواده هم داغدار دخترهایشان در این میان یک مرد هرزه ماند تا به زندگی کثیفش به راحتی ادامه دهد...

آیا این عادلانه است؟؟؟

 

نوشته شده توسط هدي هاشمي در ساعت 12:34 | لینک  | 

 

 روزهای قشنگ و رنگارنگ خداوند رو به اتمام است ..

اما نشد که یک خزان درست و حسابی ببینیم

و نه یک باران پاک.....

 

نوشته شده توسط هدي هاشمي در ساعت 13:42 | لینک  | 

 

 

سرانجام روزهاي سرد و سخت براي زندگي ام از راه رسيدند .

 این روزها به ياد دوستي مي افتم كه مدام در گوشم زمزمه مي كرد "كه تا آخر راه با تو هستم ". دوستي كه چندي پيش در ابتداي راه و در پيچ و خم جاده جمكران، چشم در چشم من مي گويد: تنها برو من ديگر تاب و ناي آمدن ندارم. هرچند جاده اي كه رفتيم پيچ و خمي نداشت؛ تداعي شدن چشم هاي پيچيده ي او در گذشته بود كه پيچ و خم جاده را برايم چند برابر كرد .  

او نمي دانست در آن لحظه و با آن كلمات، تمام غربت مسجد جمكران و همه ي سنگيني و حس غريب غروب جمعه ها را يكجا در دلم نشاند 
او نمي دانست چشم هايش چقدر در آن لحظه با من صادق بود. چشم هايي كه هميشه نقاب دور خود مي كشيد اما آن روز نه
 
دوست من ! آن روز چشمهایم از اختیارم خارج شدند و هنوز هم در اختیارم  نیستند ....
 
 یادت که هست ؟ سرانجام آرزوي آخر تو خوشبختي من بود
 
و من آرزوي آخرم را در دلم نگه داشتم
 
   آرزوي با توبودن را...
 
 
 
اين روزها چشم هايم همچنان منتظر به آن جاده مانده است اما نه براي برگشتن تو  ... 
 
 
 
 
 
 
 
نوشته شده توسط هدي هاشمي در ساعت 18:27 | لینک  |