تبليغاتX
كلنجار
همه آدم ها

 

دلتنگتر از همیشه هستم در فصل بخشش خدا ....

حوصله نوشتن ندارم نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم پر از حرفم پر از حرفهای خواستنی ... اما

بعضی وقتها  توان گفتن ندارم حس زندگی من سرد سرد.. این روزها فقط  دوست دارم با  قلبم حرف بزنم و هوای بارونی رو فقط توی دلم داشته باشم.... احساسم خط خطی خط خطی .....

نوشته شده توسط هدي هاشمي در ساعت 20:6 | لینک  | 

 

 

دیروز بود وقتی بعد از چند روز تعطیلی و خوشگذرانی وارد تحریریه شدم ...اعلامیه یکی از همکارانم را روی برد دیدم...باور کردنی نبود ،رفتن آدمها به چه سادگی اتفاق می افتد...

عاقبت یک روز مرگ با قامتی محکم و استوار به سراغ ام  خواهد آمد ...

من فکر می کنم روزی از روزهای سرد خداوند ،مرگ همچون دلتنگی ساده زندگی، آرام در کمین ام نشسته است.روزی از همین روزهای تقویمی درهای آسمان به روی من باز خواهد شد و روح من پرواز را آغاز خواهد کرد تا با سرعت نور به سمت نور حرکت کند.من میروم تا در پناه مهربانترین آرام شوم تا او با لبخند زیبایش همه خستگی و دلتنگی دنیایم را به آسمان بسپارد......

نوشته شده توسط هدي هاشمي در ساعت 10:22 | لینک  | 

 

 

در بازی با قلبم

 

کیش و مات شدم

نوشته شده توسط هدي هاشمي در ساعت 12:16 | لینک  | 

 

همه چیز دروغ بود

حتی آن "سلام " روز اول...

 و من را

به حراج گذاشته بود

در تمسخری بزرگ......

نوشته شده توسط هدي هاشمي در ساعت 12:46 | لینک  | 

در میان روزهایی که سندش را به اسم پدر ،مادر،دختر،پسر ،جوان و نوجوان و دوست و دشمن زده اند روزي هم پيدا مي شود به نام "خبرنگار"...

حرفه اي كه مرز ميان واقعييت و كذب است...

شغلي كه در آن واقعييات را مي بيني ،اما ناچار مي شوي به راحتي يك ليوان آب خوردن آنچه كه حقيقت نيست را حقيقي كني..تا حدي كه ناديدها ،ديدني مي شود...

حرفه اي كه در آن ناتوان از گفتن و نوشتن حقايق اطرافت هستي...

شغلي كه نه درونش امنيت است نه معيشت و گاهي هم نه كرامت نه سلامت...

در حقيقت حرفه من ورود ممنوع به واقعييت هاست...

نوشته شده توسط هدي هاشمي در ساعت 10:48 | لینک  | 

این روزها که بازار اعترافات داغ داغه من هم می خوام یک اعترافی بکنم

من با گوشم نفس میکشم

با چشمم غذا می خورم

در قلبم  گریه می کنم

این رو گفتم چون نمی خوام از وزنم۲۰ کیلو کم بشه ....

نوشته شده توسط هدي هاشمي در ساعت 15:56 | لینک  | 

 

در گذرگاه زمان نشسته ای و روزها می گذرد و در گذر این گذشتن ها هیچ حسی به تو منتقل نمی شود. بی مهری آدم ها هم در این زمان   روحت را خسته و کلافه می کنه... آدم هایی که تا ایستگاه  سوم زمان با تو   هستند اما در ایستگاه چهارم نگاهی به ساعت می اندازند و تو را در لابلای عقربه ها تنها رها می کنند .........................

تا جایی که هر روز و هر  لحظه با جسم و روحت کلنجار می روی..

نوشته شده توسط هدي هاشمي در ساعت 11:50 | لینک  | 

همین که انتخابات تمام شد اولین خبر عجیب و غریب سال را شنیدیم ...

از بعد اون اتفاق تاریخی به بعد دیگه همه ماها عادت کردیم که هر روز شاهد خبرهای نه چندان جالب   باشیم .الان چند وقتی هست که این اتفاقات به اوج خودش رسیده...جالبه اگر در روز یه خبر بد نشنویم انگار روزمون روز نمیشه .این وضع توی زندگی شخصی آدمهای که من می شناسم هم نفوذ کرده شرایط روحی روانی دوستها و بیشتر همکارام هم بهم ریخته است .

الان چند وقتیه دارم فکر میکنم که این شرایط تا کی می تونه ادامه داشته باشه ؟؟؟ولی فکر نکنم بتونم به جوابم برسم.............

نوشته شده توسط هدي هاشمي در ساعت 10:44 | لینک  | 

واين منم .

در آستانه فصلي سبز

فصلي كه در آن بايد به سبزي انديشه انديشيد

و تفكرات سبز را پاييزي نكرد

نوشته شده توسط هدي هاشمي در ساعت 19:15 | لینک  |